السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )
80
جواهر البلاغة ( فارسى )
تعريف علم المعانى و موضوعه و واضعه شناسايى دانش معانى ، موضوع آن و پديد آورندهاش . 1 - علم المعانى أصول و قواعد يعرف بها أحوال الكلام العربى التّى يكون بها مطابقا لمقتضى الحال بحيث يكون وفق الغرض الذّى سيق له . دانش معانى ، اصول و قاعدههايى است كه با آنها حالات هماهنگى سخن عربى با اقتضاى حال ، شناخته مىشود به گونهاى كه سخن ، با هدف ايراد آن ، متناسب گردد . « 1 » فذكاء المخاطب حال تقتضى ايجاز القول فاذا أو جزت فى خطابه كان كلامك مطابقا لمقتضى الحال ، و غباوته حال تقتضى الإطناب و الإطاله فاذا جاء كلامك في مخاطبته مطنبا فهو مطابق لمقتضى الحال و يكون كلامك فى الحالين بليغا و لو أنّك عكست لانتفت من كلامك صفة البلاغة . بنابراين ، هوشمندى مخاطب ، حالى است كه كوتاه آوردن سخن را مىطلبد ، پس اگر در برابر وى سخن را كوتاه آوردى كلامت متناسب با مقتضى حال است و كندفهمى مخاطب ، حالى است كه درازگويى و گستردگى سخن را مىجويد از اينرو اگر سخنت در برابر كند فهم ، گسترده بود با مقتضى حال ، هماهنگ است و در اين حال ( در مقابل هوشمند و كند
--> آشكار مىگردد . خردمند ، معانى را در دل نگه مىدارد سپس آن را با عروس واژهها در بهترين آرايشها ظاهر مىسازد از اينرو او به بزرگى و افتخار دست مىيابد و به چشم عظمت و اعتبار ، نگريسته مىشود . ولى جاهل ، در ابراز معانى شتاب مىكند پيش از اينكه به زيباسازى جلوههايش بينديشد و نيكوييهايش را تمام كند از اينرو نكوهش مىگردد و به سستى شناخته مىشود ، از چشم شنوندگان مىافتد و در شمار عارفان ، جاى نمىگيرد ، اصل در لفظ ، اين است كه بر ظاهر معنايش حمل گردد ، و كسى كه به تأويل بگرايد نياز به دليل دارد . مثلا در قرآن مجيد آمده است : « وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرْ » ( مدّثر / 4 ) بىترديد ، مقصود از ثياب ، جامهاى است كه بر تن مىكنند و آنكه مىگويد : مقصود از « ثياب » قلب است نه آنچه مىپوشند ناگزير ، بايد دليل داشته باشد چون او از ظاهر سخن ، عدول كرده است . ( 1 ) . حال ، واقعيتى است كه سخنگو را وادار مىكند تا در سخنش ، خصوصيّتى را به كار گيرد و اين خصوصيّت ، مقتضى حال است . مثلا اگر بين تو و مخاطب تو چيزى آشنا باشد . آن آشنايى ، حالى است كه معرفه بودن سخن را مىطلبد و معرفه آوردن ، مقتضى حال است . پس از ذكر هرخصوصيّتى ، لام تعليلى مىآيد آنچه بعد از لام تعليل ذكر مىگردد ، حال است . مثلا درباره خصوصيت « ذكر » مىگوييد : « ذكر لكون ذكره الاصل » يعنى ذكر شد چون اصل در كلام ، ذكر است . در اين سخن ، « ذكر » خصوصيّت و لام « يكون » لام تعليل و « كون ذكره الاصل » حال است . و در مورد حذف ، مىگويى : « حذف للاستغناء عنه » زيرا نيازى به آن نبود در اينجا « حذف » خصوصيّت و لام « للاستغناء » لام تعليل است . مثالهاى ديگر نيز به همين ترتيب است .